پروندهی «اعتماد» برای جایزهی نویسندگان و منتقدان مطبوعات
يادش به خير، چه پاييزهايي داشتيم |
|
يونس تراکمه ![]() عمر جوايز ادبي غيردولتي، با وجود اين همه مخالفت و ممانعت و کارشکني که مخصوصاً در اين چند سال اخير اعمال شد و مي شود، به 10سالگي رسيد. وقتي در 10 سال قبل زنگ حضور جايزه هاي «منتقدان و نويسندگان مطبوعات» و «يلدا» در صحنه ادبي ايران به صدا درآمد، در عرصه ادبي و مطبوعاتي آن سال نه تنها باعث اعجاب نشد بلکه همچون عملي منتظر که بايد اتفاق مي افتاد، مورد استقبال قرار گرفت. غيبت کتاب هاي برگزيده داستان کوتاه و رمان در جايزه دولتي «کتاب سال» چنين انتظاري را ايجاد کرده بود. زنده ياد هوشنگ گلشيري در مقابل مطرح نشدن کتاب هاي برتر داستاني در اين جايزه دولتي عکس العمل نشان داده و اراده و خواست خود را براي راه اندازي جايزه يي به منظور انتخاب بهترين مجموعه هاي داستان و رمان در هر سال اعلام کرده بود؛ اراده و خواستي که بعد از رفتنش به وقوع پيوست. در عرض يکي دو سال بعد از راه افتادن جايزه هاي «منتقدان و نويسندگان مطبوعات» و «يلدا»، جايزه هاي ديگري هم تاسيس شد. همين تکثر و تنوع جوايز ادبي غيردولتي باعث شد چند سالي پاييز به فصل جشنواره هاي داستاني در عرصه اجتماعي تبديل شود. اجراي مراسم اين جايزه ها و اعلام کتاب هاي برنده از مهرماه، اولين ماه پاييز، شروع شده و تا آذرماه، ماه آخر پاييز، هر سال ادامه داشت؛ و چه باشکوه بود فصلي که با داستان و داستان نويسي تعريف مي شد و معني پيدا مي کرد.رونق اين جايزه ها به رونق انتشار کتاب هاي داستاني در هر سال بستگي تام و تمام داشته و دارد. هر چه تعداد داستان ها و رمان هاي منتشر شده در هر سال بيشتر و کيفيت آثار بالاتر باشد، آن سال جايزه ها هيجان و شور بيشتري در مخاطبان و کتابخوان ها ايجاد مي کنند، و اين يعني حضور عيني و ملموس کتاب در جامعه و کمک به رونق بيشتر چاپ و نشر کتاب. در آن سال ها اين رابطه چندسويه بين جوايز، چاپ و نشر کتاب و نويسندگان ايجاد شده بود، و بود و بود تا اينکه... يادش به خير، چه پاييزهايي داشتيم! اما در اين سال هاي اخير هم به دليل تنگناهاي اقتصادي، که موجب کم شدن يا حذف خريد کتاب در بين مردم شد، و هم، مهم تر از آن، به دليل مميزي هاي فراوان عرصه بر نويسندگان و ناشران تنگ شد و موجب شد به تدريج و سال به سال از اين رونق کاسته شود و اين شور فرو نشيند. مقامات مسوول دولتي هم در اين سال ها مدام سوء ظن خود را به جايزه هاي غيردولتي اعلام مي کردند؛ سوء ظني که يکطرفه بود و همچون دستورالعمل و تصميم از پيش اتخاذ شده يي مدام تکرار مي شد و به تلاش در ارائه توضيحات براي رفع اين سوء ظن از طرف روشنفکران جامعه هم وقعي گذاشته نمي شد؛ و البته اين بازي تکرار اتهامات همچنان ادامه دارد. بر اين اساس بود که مهيا کردن تمهيدات اجراي مراسم اين جوايز هر سال سخت و سخت تر شد تا آنجا که شاهد بوديم از سال گذشته ديگر غيرممکن شد. به همين دليل دست اندرکاران اکثر اين جوايز امسال تصميم گرفتند، فارغ از کيفيت آثار، سعي کنند به هر نحوي که هست چراغ اين جوايز را روشن نگه دارند، حتي اگر قادر به اجراي مراسمي نباشند.اجراي مراسم دهمين دوره «جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات» را بايد به فال نيک گرفت و قدردان احمد غلامي، دبير اين جايزه بود. مسوولان ديگر جوايز غيردولتي، جوايز هوشنگ گلشيري و مهرگان و روزي روزگاري اعلام کرده اند تا چراغ اين جوايز روشن بماند تلاش خواهند کرد تا پايان سال به هر نحو و شکلي که برايشان مقدور باشد مراسم جوايز خود را اجرا کنند، حتي اگر مکان و امکان اجراي مراسم را نداشته باشند ترفندي مناسب خواهند انديشيد و راه چاره يي خواهند جست براي اعلام برندگان و اهداي جوايز. يأس و حرمان کشنده يي که به تدريج بر جان و روح نويسندگان و ناشران نشسته است، و بي تفاوتي که بر جامعه کتابخوان حاکم شده است بايد زايل شده و از ميان برود، و اين چراغ، هرچند سوسوزن، و آن شور و شرها، هرچند بي رمق، همچنان پايدار بماند تا در زمان خود مجدداً شعله ور شده و داستان و داستان خواني شأن و منزلت خود را پيدا کند يا به دست آورد و دور نيست زمان اين رونق مجدد و احياي آن پاييزهاي باشکوه داستاني. چنين بادا چنين تر بادا |
| با علي خدايي،نويسنده مجموعه داستان برگزيده دهه |
|
به جايزه فکر نمي کنم |
|
مجموعه داستان «تمام زمستان مرا گرم کن» نوشته علي خدايي سال
1379 منتشر شد و مورد توجه منتقدان قرار گرفت. خدايي نويسنده پرکاري نيست
و وسواس بسيار دارد. او پيش از اين مجموعه «از ميان شيشه ها از ميان مه»
را در سال 1370 منتشر کرده بود. شايد علي خدايي را بيشتر با اين مجموعه مي
شناسند. چند روزي هم هست که مجموعه داستان تازه اش «کتاب آذر» منتشر شده
است. اما «تمام زمستان مرا گرم کن»، مجموعه داستان دوم او در سال 79 جايزه
مجموعه داستان برتر جايزه گلشيري را از آن خود کرد. خدايي سوژه داستان
هايش را با وسواس و دقت خاصي از پيرامونش انتخاب مي کند.«تمام زمستان مرا
گرم کن» زباني صاف و پاکيزه دارد و انسان هاي شهري امروز را به خوبي روايت
مي کند و نويسنده رابطه درستي بين درونمايه زبان و فرم ايجاد کرده است.
خدايي با آنکه سال ها ساکن اصفهان بوده است، فضاي داستان هاي اين مجموعه
را بيشتر در شهر تهران مي سازد. داستان هاي اين مجموعه سرشار از جزييات و
جزيي نگري و جزءنگاري هايي است که شخصيت را به خوبي مي سازد و در واقع
جهان نويسنده را مي سازد. علي خدايي در نوشتن داستان هايش بيشتر از آنکه
به قواعد داستاني فکر کند به اطرافش نگاه دارد؛ همان اتفاقاتي که امروز رخ
مي دهد،اينکه اکنون آنها چگونه حرف مي زنند و رفتار مي کنند. به بياني
ديگر آدم هاي داستان خدايي «اصيل» هستند و واقعي. و ديگر اينکه خدايي در
اين مجموعه متني را خلق مي کند که امکان برداشت و تفسيرپذيري بسيار دارد و
اين گونه داستان مخاطب را با خود همراه مي کند. «تمام زمستان مرا گرم کن»
در ميان ديگر نامزدهاي 10ساله جايزه منتقدان مطبوعات به عنوان مجموعه برتر
10 سال برگزيده شده است. |
| بيانيه دهمين جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات |
|
دهمين نقطه بر ادبيات داستاني ايران |
|
کتاب دهه؛10
سال گذشت، و جايزه ادبي نويسندگان و منتقدان مطبوعات امروز دهمين نقطه را
بر 10 سال ادبيات داستاني ايران مي گذارد. در اين تاريخ مختصر، جايزه
نويسندگان و منتقدان مطبوعات فراز و نشيب هايي را پيموده است که حاصل آن
در آينه آثار برگزيده اش هويدا است. نگرش ها به مرور عميق تر شدند و
رويکردها سال به سال روشن تر و جايزه، همپاي سير ادبيات داستاني در ايران،
مسير خود را به اقتضاي پويايي ادبيات با همه ملاحظات بيروني و ناگزير،
تصحيح کرده است. اينکه هيچ خرده يي بر اين روند نتوان گرفت، ادعاي گزافي
است، اما ره توشه اين 10 سال را مي توانيم فرارويمان بگذاريم و با خشنودي
به آن بنگريم.نويسندگان ايران نيز در اين 10 سال، به رغم پنجه انداختن با
محدوديت هاي گاه خفيف و گاه نفس بر مميزي، رويارويي با مشکلات نشر و
توزيع، و داستان هميشگي معيشت نويسندگان و اموري از اين دست، کارنامه يي
تحسين برانگيز و شايان ستايش فراهم کرده اند. نويسندگان ايراني مانند همه
90 سال گذشته بي چشمداشت مالي و فارغ از حمايت هاي دولتي، فقط از روي
ارادت تام به ساحت داستان و خوانندگانش نوشتند و ميراث خود را به دستان ما
سپردند.بازنگري اين 10 سال ما را بر آن داشت تا در کنار بخش اصلي جايزه ،
بهترين رمان و مجموعه داستان اين 10 سال را هم برگزينيم و اعلام کنيم.بر
اين اساس، ما داوران کتاب دهه جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات، يونس
تراکمه، سيدرضا شکراللهي، محمدحسن شهسواري، احمد غلامي، حسن محمودي،
عليرضا محمودي ايرانمهر و مهدي يزداني خرم، از ميان مجموعه داستان هاي
برتر، مجموعه داستان «تمام زمستان مرا گرم کن» اثر علي خدايي را شايسته
عنوان بهترين مجموعه داستان 10 سال اخير مي دانيم.و از ميان بهترين رمان
هاي 10 سال اخير، رمان «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها» اثر رضا قاسمي را
شايسته عنوان بهترين رمان دهه اعلام مي کنيم. و اما کتاب سال؛معيارهايي چون توانايي نويسندگان در به کارگيري شيوه هاي نو روايت، توجه ويژه به زبان و مضامين عميق و به روز، در جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات، همواره به طور خاص مدنظر داوران بوده است. اکنون خرسنديم که جريان اصلي ادبيات داستاني امروز، به مدد نسل نوآمده و جوان نويسندگان کشورمان، افزون بر نمايش توانمندي خود در بروز اين معيارها، به بخش مغفول مانده جايگاه مخاطب در ادبيات داستاني نيز به گونه يي موفق توجه کرده است. همچنان که اغلب نامزدهاي اين دوره در شمارگان نخست خود محدود نمانده اند.بر اين اساس، ما داوران دهمين دوره جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات، يونس تراکمه، سيدرضا شکراللهي، محمدحسن شهسواري، احمد غلامي، حسن محمودي، عليرضا محمودي ايرانمهر و مهدي يزداني خرم، از ميان مجموعه داستان هاي «آنجا که پنچرگيري ها تمام مي شوند» اثر حامد حبيبي، «برف و سمفوني ابري» اثر پيمان اسماعيلي و «ديوانه در مهتاب» اثر حميدرضا نجفي، مجموعه داستان «برف و سمفوني ابري» اثر پيمان اسماعيلي را شايسته عنوان بهترين مجموعه داستان سال 1387 مي دانيم.و از ميان رمان هاي «احتمالاً گم شده ام» اثر سارا سالار، «موناليزاي منتشر» اثر شاهرخ گيوا و «نگران نباش» اثر مهسا محب علي، رمان «نگران نباش» اثر مهسا محبعلي را شايسته عنوان بهترين رمان سال 1387 مي دانيم. |
| گفت وگو با رضا قاسمي نويسنده رمان برگزيده دهه |
|
بازي در خانه حريف |
|
پيش از انتشار رمان
«همنوايي شبانه ارکستر چوب ها»ي رضا قاسمي، نويسندگان ديگري هم بودند که
در آثارشان از مهاجرت و وضعيت مهاجران ايراني مي نوشتند. برخي از اين
نويسندگان خود مهاجر بودند و برخي حاصل شنيده ها يا سفرها و ديدارهايشان
با مهاجران را دستمايه نوشتن رمان يا داستاني کوتاه قرار مي دادند. اما
آنچه سال ها به عنوان ادبيات مهاجرت نوشته مي شد يا بيشتر رنگ و بوي
نوستالژيک داشت يا کلاً درباره حوادثي بود که پيش از مهاجرت براي راويان و
قهرمانان اين آثار اتفاق افتاده و مثلاً ديدار دوباره دو آشنا در غربت
بهانه يي مي شد براي نقل آن حوادث. خلاصه در آثار اوليه نوشته شده با
مضمون مهاجرت و همچنين در آثار نويسندگاني که به عنوان مسافر شاهد وضعيت
دوستان مهاجر خود بودند، وطن همچنان مرکز ثقل بود. «غربت» نه مفهومي مستقل
و واجد نيرويي گريز از مرکز که همواره وابسته به وطن بود و در سايه آن و
«وطن» در ذهن راويان بي وطن شده اش همان طور دست نخورده از زماني که ترکش
کرده بودند مانده بود. |
| گفت وگو با مهسا محب علي / نويسنده بهترين رمان سال 87 |
|
همه نويسنده ها رمان نسلي مي نويسند |
|
شيما بهره مند -چيزي که خيلي در داستان هاي مجموعه برف و سمفوني ابري برجسته
است، مفهوم مرز و نقطه مرزي است. در اين داستان ها مرز از يک مکان
جغرافيايي انگار به يک مفهوم تبديل شده. در مرز بودن، وضعيتي است که شخصيت
هاي اين داستان ها در آن گرفتارند. |
| گفت وگو با پيمان اسماعيلي / نويسنده بهترين مجموعه داستان سال 87 |
|
آدم هاي من در دل فاجعه اند |
|
بين
مجموعه قصه هاي ايراني منتشرشده در سال گذشته، بدون شک «برف و سمفوني
ابري» پيمان اسماعيلي يکي از آثار در خور توجه است. مجموعه يي که اکنون
جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات را هم در بخش مجموعه قصه برتر از آن
خود کرده و يکي از نامزدهاي جايزه روزي روزگاري هم هست. در هم شکستن
اقتدار شخصيت هاي مرکزنشين با رانده شدن آنها به سمت حاشيه ها و نقطه هاي
مرزي، يکي از عناصر تکرارشونده در بيشتر قصه هاي مجموعه «برف و سمفوني
ابري» است. هرچند ميزان موفقيت نويسنده در پرداخت اين مضمون در تمام قصه
هاي اين مجموعه به يک اندازه نيست و از ميان تمام آنها، «ميان حفره هاي
خالي»، «مرض حيوان»، «لحظات يازده گانه سليمان» و تا حدي «گراي پنجاه و
پنج» قصه هايي موفق ترند. شخصيت هاي قصه هاي اسماعيلي در اين مجموعه هرچه
بيشتر از مرکز به سمت نقاط حاشيه يي رانده مي شوند، بيشتر گرفتار نيروهايي
مي شوند که از دل باورهاي خرافي و غيرعقلاني سر برآورده اند. جغرافياي قصه
هاي اين مجموعه برانگيزاننده خشونتي برهنه، بدوي و در عين حال پيچيده است
که عقل در برابر آن يکه مي خورد و ناتوان از تسلط بر اين پيچيدگي بدوي
تسليم و قرباني آن مي شود. راوي قصه «ميان حفره هاي خالي» پزشکي است که از
مرکز به يکي از نقاط مرزي رفته است. آنجا جز يک نفر هيچ کس با او گرم نمي
گيرد. راوي که کوهنورد ماهري است و در مرکز به اين مناسبت مدال هم گرفته،
مي کوشد با بالا کشيدن از کوهي صعب العبور و کوبيدن پرچم اش «وسط چشم هاي
غار» آن هم غاري که به گفته يکي از آدم هاي محلي و اهل همان نقطه مرزي
براي مردم حرمت دارد، به حريمي وارد شود که باوري خرافي و متعلق به همان
نقطه مرزي و حاشيه يي او را از ورود به آن منع کرده است. راوي با کوبيدن
پرچم اش در دهانه غار بر باور خرافي شکل گرفته پيرامون آن خط بطلان مي کشد
اما به مرور وهم و کابوس از دل همان بدويت خشن و پيچيده يي که باورش با
پرچم راوي مخدوش و بي اعتبار شده، بر او هجوم مي آورد، به نحوي که راوي
مدام خود را در معرض تعقيب فردي نامرئي مي بيند و در نهايت منکوب همان
باوري مي شود که کوشيده بود از اعتبارش بيندازد. در پايان قصه گويا،
ناخودآگاه ترس خورده جمعي بر آگاهي فردي راوي چيره مي شود و اقتدار و
مرکزيت آن را متلاشي مي کند. علاوه بر فضا سازي خوب آنچه نمي توان در قصه
هاي مجموعه «برف و سمفوني ابري» ناديده اش گرفت اهميت کاربرد زبان و لحن
سرد و گزارش گونه در ارائه شکل تشديدشده خشونت و کابوس در قصه هاي موفق
اين مجموعه است. زبان و لحن بيشتر اين قصه ها از جملاتي کوتاه، برهنه و
ضربه زننده تشکيل شده است. نمونه اش اين سطرها از قصه «مرض حيوان»؛ «پوزه
کشيده و درازي داشت با پاهايي لاغر. بوي عجيبي هم مي داد. يک جور بوي
ترشيدگي. مثل بوي ماست فاسدي که چند روز توي هواي آزاد مانده باشد. کمي
دور و بر من چرخيد و همه جا را بو کشيد. بعد رفت طرف اصولي. فکر کنم آن
موقع بي هوش بي هوش بود. اصلاً تکان نمي خورد. حيوان پوزه اش را چند بار
زير چانه اصولي کوبيد. بعد سرش را برد جلو و خرخره اش را چسبيد. پنجه
راستش را گذاشت روي سينه اصولي و گردنش را محکم به چپ و راست تکان داد.
پنجه بزرگي داشت. از پنجه يک کفتار بزرگ تر. خيلي بزرگ تر. بعدش را يادم
نيست. شايد از هوش رفته بودم. نمي دانم. يادم مي آيد وقتي به هوش آمدم
حيوان را ديدم که نشسته بود گوشه گودال و دست هاي لاغرش را ليس مي زد. بعد
چشمم افتاد به گلوي اصولي. سر تا پايش خوني بود. بوي بدي مي آمد. مثل بوي
لباس کثيفي که خيس شده باشد.»در قصه هاي پيمان اسماعيلي زبان نسبت به
فاجعه بي اعتنا است و با تشديد اين بي اعتنايي، فاجعه شکلي هراس آورتر به
خود مي گيرد. در قصه «لحظات يازده گانه سليمان» باز هم با کشانده شدن و
امتداد يافتن واقعيت تا آن سوي مرز وهم روبه رو هستيم و با تقابل منطقي که
مي کوشد معما را حل کند و ذهنيتي بدوي و خشن که اين منطق را به بازي مي
گيرد و در نهايت پس مي زند. «لحظات يازده گانه سليمان» قصه يي پليسي است
درباره کوهنوردي که گويا قرباني يک کينه قديمي شده است. اين بار خود فضاي
کوهستان است که با قرار گرفتنش در حاشيه شهر، نقش حاشيه يي هجوم آورنده به
مرکز را ايفا مي کند.اما همان طور که در آغاز گفته شد، «ميان حفره هاي
خالي»، «مرض حيوان» و «لحظات يازده گانه سليمان»، بهترين قصه هاي مجموعه
«برف و سمفوني ابري» هستند؛ قصه هايي که ديگر قصه هاي اين مجموعه، مثل
«مردگان»، «يک هفته خواب کامل» و «يک تکه شازده در تاريکي» را مي توان
تقليدهايي ناموفق از آنها به شمار آورد که در آنها وهم و کابوس تنها در
سطح قصه ظاهر شده اند. وهم سه قصه اخير نسبت به سه قصه اول مجموعه تصنعي
است و از فرم و ساختار قصه بيرون زده است. نويسنده در آخرين قصه يعني
«گراي پنجاه و پنج» بار ديگر به ساخت سه قصه اول مجموعه نزديک شده هرچند
«گراي پنجاه و پنج» به نسبت سه قصه اول بيش از حد تکنيک زده است و در آن
گويا وسوسه به رخ کشيدن مهارت در قصه پردازي جاي خود قصه را گرفته و اين
مهارت، دست و پاي قصه را بسته و اين بار به جاي راندن مرکزيت به سمت نقاط
مرزي و حاشيه يي، آن نقطه ها را در مدار نوعي اقتدار مرکزي که به مدد
تکنيک فراهم آمده، نگه داشته است و البته از يک نکته ديگر نيز نبايد غافل
ماند و آن اين است که در «برف و سمفوني ابري» گاه وسواس بر سر قصه پردازي
و حادثه آفريني، شخصيت ها را زير سايه خود نگه داشته و به آنها اجازه و
مجال شکل گرفتن نداده است. بيشتر قصه ها به رغم حادثه پردازي و فضاسازي
هاي خوب فاقد شخصيت هايي به يادماندني هستند و اين يکي از مشکلات اصلي
بيشتر قصه هاي مجموعه «برف و سمفوني ابري» است. |
| http://www.etemaad.ir/Released/88-09-26/321.htm |









