داشتم طرح یک داستان را که در ذهن داشتم روی کاغذ پیاده می کردم ، پیرمردی عصا زنان خود را به من رساند که می خواهم شخصیت اول داستانت شوم.من که نمی خواستم فضای داستانم از همان آغاز کسالت آور شود عذرش را خواستم. می خواستم شخصیت اول داستانم جوانی بالا بلند و عاشق پیشه باشد با تمام رویاهای شیرینش .اما با خودم گفتم حالا که پیرمرد این همه راه آمده ، بی انصافی است .پذیرفتم.

خیلی راه آمده بود. می خواستم هوای داستانم را برفی کنم.اما دیدم که پیرمرد یک لا قبا تحمل فضای سرد داستانی مرا ندارد .آفتاب به موقع سر رسید.این تصویر بیشتر به فضای فعلی داستانم می خورد.

پیرمرد که حالا مطمئن شده بود وارد داستان شده رنگ چهره اش تا حدودی طراوت کهنه اش را یافت.چند کلاغ را که با تکان عصایش تارانده بود باز در همین فضای داستانی من رهایش نمی کردند. عصبانی شده بود.

از این وضعیت خسته شده بودم.داشتم نیم صفحه ی سفید را پر از خط های درهم و کج و کوله می کردم.دلهره ای غریب پیرمرد را می چرخاند.

باید چیزی را گم کرده باشد که این همه گیج و گنگ قدم می زند و گاه با نگاه کسالت بارش مرا می پاید.دیگر حوصله حرف زدن با او نداشتم.خواستم همین جا کاغذ را تکه تکه کنم . با خواهش و تمنا مانع شد که« ...نه! کمی اجازه بده ... . تا شاید گمشده ام را ...... .اجازه بده» . روی یک یک سطرها می گشت و زیر و روشان می کرد.چهره اش را گرد و غبار پوشانده بود.سطرها از بس خط خوردگی داشتند پیرمرد هم به ستوه آمده بود.به هر خط خوردگی که می رسید دقیق تر می شد ، اما جز جسد کلاغ های پیر چیزی در آن جا نوشته نشده بود .

دیگر خیلی خسته شده بودم . از طرفی دلم برایش می سوخت. رو برگرداندم ، دیدم پیرمرد در یکی از همین خط خوردگی سطرها گم شده است.نفس تازه ای کشیدم و رفتم داستانی را که در ذهن داشتم بنویسم.