روایت بعد از پانزدهم
من نفر
چندم بودم از این پانزده نفر؟
انگشت های
دستم را یکی یکی می شمارم.ده تا بیشتر نیست.پنج انگشت پایم را به ده انگشت
دست هایم اضافه می کنم ، می شود پانزده تا.حالا دل خوشی ام این است که پانزده عدد
دارم .یعنی پانزده تا که یکی اش خودم باشم در کنارم اند.اگرمن نفر اول بودم ، بقیه چهارده نفر حتمن بعد از من آمده
اند . چند روزی هم مثل من حالی به حالی شده اند و بعد راه شان را گرفته اند و رفته
اند... حالا تو مانده ای و عددی که بعد از پانزده می آید....
اگر نفر
اول را شنبه بگیرم ، نفر دوم می شود یک شنبه، نفر سوم دوشنبه و ...تا نفر پانزدهم
که به گمانم به جمعه می رسد .من فکر می کنم شنبه ام . یا نه، یک شنبه و دو شنبه و
...یا اصلن جمعه ی جمعه ام.جمعه مرا به یاد «جمعه ی فرهاد » می اندازد:
جمعه وقت
رفتنه / موسم دل کندنه/ خنجر از پشت می زنه /اون که همراه منه
از روزهای
هفته می رسم به ماه ها ، اگر فروردین نفر اول باشد، نفر دوم و سوم هم می شوند
اردیبهشت و خرداد و ...خرداد سال بعد هم می شود نفر پانزدهم.یک، دو ، سه، چهار ،
پنج ......ده ، یازده ....چهارده ، پانزده
توی سرم می پیچند. مثل یک پتک مغزم را پانزده بار می کوبند.دست روی سرم می گذارم. پیشانی
خیسم را پاک می کنم. پانزده،چهارده ، سیزده ، ......ده، نه .....سه، دو و یک .
شماره های
یک تا پانزده را هر کدام روی یک کاغذ می نویسم و به پشت بر می گردانم. می خواهم روی یکی از این پانزده
عدد انگشت بگذاری.انگشت را بیرون کاغذها می گذاری...عددها را قاطی می کنم..دو ،
پنج ، نه، یک،دوازده، سه،شش،سیزده ...نمی دانم چندتا از این پانزده تا را نگفته
ام.از نو دقت می کنم که همه ی این پانزده تا شماره را بدون انگشت هایم بشمارم..نمی
توانم...سرم دور می خورد.یکی یکی روی دیوار ،درشت می نویسم. و با صدای بلند تکرار
می کنم.چیز مبهمی از دهانم روی دیوار می افتد. .نه حرف است ، نه
عدد.چیزی است شبیه اصوات و اوراد قبایل جزیره های متروک.
دکتر می
گوید حافظه ی عددی اش را تازگی ها بر اثر یک شوک از دست داده و متاسفانه هیچ
دارویی اثربخش نیست.توی دلم می خندم هم به خودم، هم به دکتر و هم به شما...انگشت
هایم را آرام آرام با حرکت دادن شان می شمارم. شاید هم که نمی شمارم...
کتاب هایم
را صفحه می زنم تا به پانزده می رسد بر می گردم صفحه ی اول.بقیه صفحه ها را پاره
می کنم....
موزاییک
های کف حیاط را می شمارم،با انگشت اشاره گنجشک های روی سیم برق را می شمارم.دندان
هایم را توی آینه می شمارم.موهای سرم را می شمارم...
سوسک های
اتاقم را می شمارم .انگار به پانزده انگشتم نمی رسند.به چند سوسک نیاز دارم.چندتا؟
پانزده تا،چهارده تا،سیزده...تعدادی از سوسک ها قایم شده اند.باید همه شان را
بگیرم و بگذارم توی جعبه ی کبریت.هر کدام توی یک جعبه ی کبریت....می شمارم چند تا
جعبه ی خالی دارم.فردا یادم باشد سری به نخل های کوچک پارک بزنم.جعبه های خالی را
هم با خود ببرم.می گردم توی این پانزده تا سوسک ، باید یکی از آن ها من باشم.خودم را پیدا نمی کنم.همه
سوسک ها شبیه هم اند.
دم در حیاط
می نشینم و ماشین هایی را که از کوچه می گذرند می شمارم.انگشت هایم را که تمام می
کنم ، می خزم به اتاقم.
هنوز تو
را نشمرده ام و نفر بعدی را.شاید تقصیر من است که بیشتراز این بلد نیستم.هر چه می
شمارم نه به تو می رسم که نفر چندم نیستی و نه به عدد بعدی.