فصل خرماپزان
فصل خرما پزان بود.بازی گوشی های کودکانه اش او را به خوشه ی رطب های رسیده کشاند.
خواست دانه ای از آن رطب ها ی شیرین« کبکاب» را به دهان بگذارد که چشمش آن سوترک افتاد به گیسوان افشان دختر همسایه شان.
صدای شکستن لیوان را از حیاط همسایه شنید.
یک جوری شده بود.انگار یک مرتبه به مریضی نامعلومی مبتلا شده باشد.نمی دانست به مادر چه بگوید؟سرما خورده؟ دل درد دارد؟
بازی گوشی های کودکانه اش را فراموش کرده بود و نمی دانست از تک درخت نخل خانه شان چگونه پایین بیاید.
---------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۷ ساعت 16:50 توسط مصطفا فخرایی
|